28 June 2009

می‌خواهم بگویم

چانه‌ام را بر دستانم می‌گذارم و به روبرو خیره می‌شوم. تعدادی جعبه روی هم روبرویم قرار دارد. صدای گیتار برقی در فضا پیچیده است. ساعت ده و پنجاه دقیقه به وقت لس آنجلس است.
دیروز دوباره اخباری از ناآرامی‌های ایران گرفتم و سخنرانی خامنه‌ای در مورد آن. می‌خواهم چیزی بنویسم اما افکارم جمع نمی‌شود. می‌خواهم بگویم که این ناآرامی‌ها نتیجه‌ی همه‌ی آن محدودیت‌هاست. این جمعیت خروشان، همان جمعیت خاموشی بود که ناکارآمدی و فشارهای دولت بنیادگرا آن‌ها را به صدا درآورد. می‌خواهم بگویم که وقتی حتی حق ساده‌ی انتخاب رئیس جمهور را از آن‌ها می‌گیرید؛ دیگر چگونه خود را جمهوری می‌نامید. حال اسلامی‌اش به کنار. می‌خواهم بگویم که نشود بعد از چندی شما هم در تلویزیون بگویید، "صدای ملت را شنیدم." می‌خواهم فریاد بزنم، دست این جلادان را از جان مردم کوتاه کنید. جلادانی که مشخص نیست بر چه اصولی اینگونه وحشی‌گری می‌کنند.
نسیم خنکی بر من می‌وزد. کمی سردم است. صدای موسیقی راک فضا را پر کرده است.

18 April 2008

خلیج فارس. برخورد!


لابد تا به حال این پیغام‌های درخواست امضاء برای شما هم فرستاده شده. با محتوایی از این دست : « پیش به سوی گوگل......خلیج همیشه فارس ایران. برای برگرداندن نام خليج فارس به نقشه ماهواره‌اي و آنلاين گوگل ارث نياز به ۱ ميليون امضا داريم. به عنوان يک ايراني خواهشمندم روي لينک زير کليک کرده يا كپي آنرا سرچ كرده و براي حذف نام خليج عربي آنرا امضا نماييد.» البته این از نمونه‌های متعادل است. بعضی‌ها که ما را به نام کورش و ایران و تمام مظاهر هویت ایرانی قسم می‌دهند که امضاء کنیم. راستش را بخواهید من هم در جو این نامه قرار گرفتم و امضاء کردم. ولی کنجکاو شدم که در Google Erath چه نوشته. در آنجا تنها، در کنار Persian Gulf ،Arabian Gulf نیز نوشته است. با این توضیح که : « در ایران و بیشتر کشورهای جهان این خلیج را به نام Persian Gulf می‌شناسند. همچنین به نام Arabian Gulf شناسایی می‌شود.». همین. این چه ایرادی دارد؟ جز حقیقت نیست. دیگر ما نمی‌توانیم بگوییم که «خیر در هیچ جای دنیا اینجا را خلیج عربی نمی‌شناسند. باید خلیج عربی را از روی نقشه پاک کرد.» به واقع از کرده‌ی خود پشیمان شدم. چرا من طوماری را امضاء کردم که درخواستی نابجا داشت.
شاید چون در این چند سال آن قدر مسائل میهنی ما مطرح شده است که حساس شده‌ایم. همین خلیج فارس نمونه‌ی آن است. فیلم ۳۰۰ نمونه‌ی دیگری است. آبگیر سیوند، حراج عتیقه‌های ایران در لندن. و این جریان حمله به ایران و تجزیه و این حرف‌ها. ولی چیزی که هیچ وقت نباید ترک کرد، عمل از روی اندیشه است. احساسی عمل کردن همیشه نتایج بدی به همراه داشته است. از این قبیل عکس‌العمل‌ها بر روی فیلم ۳۰۰ هم اتفاق افتاد. تفسیرهای توطئه باورانه، احساسات تند میهنی، که جز به پر فروش شدن فیلم کمک دیگری نکرد. در نهایت، این مسأله باعث شد بیشتر روی مسائل میهنی فکر کنم.

03 March 2008

روز انتخابات

امروز ۲۴ اسفنده. ۵ روز دیگه عیده. باید با خانواده بریم خرید. تو این چند وقته، وقت نکردم. پسرم هی بهونه می‌یاره که کی می‌ریم خرید عید. دیگه امروز بهش قول دادم بریم خرید. با خانومم آماده می‌شیم که بریم. تو راه همه جا کاغذ چسبوندن برای انتخابات مجلس. اِ؛ راستی امروزه. هی تلویزیون می‌گه ها. چی کار کنیم؟ من به عنوان یک شهروند مسئول باید در تعیین سرنوشت کشورم شرکت کنم. حالا به کی رأی بدم؟ اون روز تو ماهواره می‌گفتکه رأی ندید. نمی‌دونم برای چی هی می گن رأی ندیم. مگه دموکراسی با انتخابات معنی پیدا نمی کنه. تو روزنامه هم که نوشته بود، دویست و خورده‌ای از اصلاح‌طلبا رو دوباره تأیید صلاحیت کردن. مگه رد کرده بودن که دوباره تأیید کردن. خوب دیگه حله. می‌رم رأی می‌دم. اما کی برم. الآن که باید بریم خرید. اشکال نداره سر راه حتماً صندوق مندوق گذاشتن برای رأی. همون جا یه دقیقه رأی می‌دم. حالا به کی رأی بدم؟ وقتم نمی‌شه یه نگاهی به کاندیداها بندازم. اشکال نداره به اصلاح‌طلبا رأی می‌دم. وقتی خاتمی بود باز بهتر بود. آخه اسماشون و نمی‌دونم. حالا چی کار کنیم؟ پسرم بهونه می‌گیره. هی میگه بریم این مغازه، اون مغازه. خانمم می گه بریم تو این مغازه یه نگاه بندازیم. می گم خانم یادت به جیب من هم باشه. ول کن بابا اصلاً رأی نمی‌دم. این ماهواره‌ای‌ها حتماً یه چیزی می‌دونن که می‌گن رأی ندید. بی‌خیال، بریم یه چیزی برای بچه بخریم. بعدشم بریم خونه. یه چیزی می‌شه دیگه.

19 June 2007

قتل دسته جمعي

چندي پيش موفق به ديدن فيلم مستندي شدم که خبرش را پيش‌تر در روزنامه‌ها و اينترنت خوانده بودم. فيلمي از قتل دسته جمعي دختري، به دليل ازدواج با مردي غير مسلمان، که در روستايي در عراق اتفاق افتاده بود. آنجايي که اين فيلم مستند را ديدم، محل اين جنايت را در خاتون‌آباد مي‌دانست و فرياد برآورده بود که جنايت ديگري از جمهوري اسلامي سر زد. نمي‌دانم از روي آگاهي اين خبر اشتباه را اعلام مي‌کرد يا خير. به غير از اين، جنايتي که از روي فرهنگ و سنت و شايد اعتقاد نادرست انجام شده است چه ارتباطي با جمهوري اسلامي دارد. داوري کردن از روي احساس شايد يک عادت شده است که هميشه خوب‌هاي ما بهترين و بدهاي ما بدترينند. به همان سياق که عکس خميني را در ماه مي‌ديديم حال جنايتي مردمي را از جمهوري اسلامي مي‌بينيم. اين گونه داوري‌ها ما را از يک نقادي قابل قبول محروم مي‌کند. شايد حال که افرادي بر سر کارند که خود را نماينده امام زمان و پدر ملت و بي نياز از رأي مردم مي‌دانند، نتيجه‌ي داوري‌هاي آن زمان ما باشد، که رهبرمان را در آسمان‌ها برديم و مسئولين قبلي را دژخيمان و ديوان ناميديم.
گذشته از وجهي که بيان شد، نفس اين اقدام هم تن آدمي را مي‌لرزاند. به راستي کدامين اعتقاد‌ اين چنين چهره‌ي انساني را مسخ مي‌کند که جمعي به اين جنايت با اين قساوت دست مي‌زنند. لعنت بر هر آن اعتقاد و يا سنت و هر چه که مي‌ناميد، که باعث اين کج‌رفتاري‌ها و بدخويي‌ها شده است.

04 June 2007

نامه‌اي در مورد طرح افزايش امنيت اجتماعي

با سلام خدمت رسانه‌ي ملي
مي‌خواستم چند کلمه‌اي راجع به طرح امنيت اجتماعي سخن بگويم. آن طور که از اخبار و تحليل اخبار شما بر ‌مي‌آيد، شما با اين طرح موافقيد. آيا شما به نقدهايي که بر اين طرح توسط محافل دانشگاهي و روشن‌فکري ايران وارد مي‌شود توجهي نمي‌کنيد يا فقط آن دسته را که در موافقت آن سخن مي گويند پخش مي‌کنيد. نمي‌دانم اين رويه که در پيش گرفته‌ايد با رسالتي که رسانه‌ها بر عهده دارند مطابقت دارد. گذشته از آن نقدهايي که موجود است و بيشتر آن‌ها قابليت طرح در رسانه‌ي ملي را دارند، مسائلي هست که به نظر خود من مي‌رسد و مايلم آنها را مطرح کنم.
در خبري، صحبت از کاهش ۲۰ درصدي احساس امنيت اجتماعي به دليل حضور بدحجابان در سطح شهر بود. در مورد احساس امنيت اجتماعي چند مطلب قابل طرح است. اولين سؤالي که مطرح مي‌شود اين است که کدام يک بيشتر احساس امنيت را کاهش مي‌دهد، چند و يا چندين بدحجاب در خيابان، يا ترس از اين که نکند خواهر و يا مادر و يا خودمان به عنوان يک زن، توسط مأمورين خشن و عصباني نيروي انتظامي دستگير شويم؟ و حتي اين خبرهايي که از گوشه و کنار شهر، در مورد سوء استفاده‌هاي مأموران نافرشته‌ي نيروي انتظامي و برادران نافرشته‌تر بسيجي از اين طرح، مي‌شنويم به احساس نا‌امني دامن مي‌زنند. خبرهايي تکان دهنده که ساده‌انگارانه است اگر همه‌ي آنها را شايعه و دروغ‌پراکني بدانيم. حتي اگر همه‌ي آنها شايعه باشد و به هيچ وجه چنين رفتارهايي از مأموران ما سر نزند، باز اين طرح سبب پراکندن اين شايعه‌ها شده است که خود سبب کاهش احساس امنيت اجتماعي مي‌شود.
مسأله‌ي ديگري که قصد طرح آن را دارم، مربوط به قشري است که نه داراي مشخصه‌ي رسمي هستند و نه داراي سازمان‌دهي با مرجعي پاسخ‌گو هستند؛ هر از چندگاهي هم رفتارهايي از آنها سر مي‌زند که بازتاب داخلي آن، مسائلي را مي‌گشايد که ريشه در واقعيت‌هاي پنهان جامعه‌ي چندگانه‌ي ما دارند. رفتارهايي همچون قتل‌هاي سرخود و تجاوزات گروهي که به هر دليلي بازتابي در رسانه‌هاي حکومتي ما ندارند. آري، بسيجيان را مي‌گويم. ارتباط اين قشر روبه رشد ناپاسخگو را با امنيت اجتماعي از چند جهت مي‌توان بررسي کرد. يکي اينکه فقدان هويت رسمي و قانوني و مشخصه‌ي ظاهري آنها و همچنين حوزه‌ي فعاليتي که اين قشر از جامعه چه به صورت قانوني و يا غير قانوني داراست، امکان سوء استفاده به افرادي مي‌دهد که تنها به دنبال مقاصد مجرمانه خود هستند. همين امر خود به کاهش احساس امنيت اجتماعي در عموم مردم منجر مي‌شود. دوم اينکه وجود فرهنگ ناپاسخگويي در اين قشر و اطمينان از اين که هر حرکت آنها توسط محافل همفکر حمايت مي‌شود، اين جرأت را در شخص بسيجي تقويت مي کند که هر اقدامي بدون ترس از پاسخگويي از او سر بزند. بسيجي‌اي که سال‌ها با ارزش‌هاي مذهبي که ممکن بود او را از ارتکاب جرم باز بدارد فاصله دارد. که باز هم اين امر باعث کاهش احساس امنيت اجتماعي در بين مردم مي‌شود. با اين مقدمه حال اين سؤال از نيروي انتظامي مطرح مي‌شود که اگر احساس امنيت اجتماعي شهروندان براي شما اهميت دارد، چرا در سازمان‌دهي کردن اين قشر و همچنين جلوگيري از سوء استفاده از عنوان آنها اقدامي نمي‌کنيد.
گذشته از بحث احساس امنيت اجتماعي، به نحوه‌ي برخورد نيروي انتظامي با اراذل و اوباش هم نقدي وارد است. هيچ کدام از ما از ابتدا تا انتها خوب و يا بد نيستيم. شرايط اجتماعي و خانوادگي، که آن نيز خود نتيجه‌ي شرايط اجتماعي دوران پدر و مادرها است، باعث خوب و يا بد شدن ما و دليل رفتارهايي است که از ما سر مي‌زند. پس وقتي ما با جوان بزه‌کاري مواجه مي‌شويم، در اصل با نمود جامعه‌مان که خود مسئول آن هستيم مواجهيم. پس دليل اين رفتار خشن، به دور انسانيت و تحقير‌آميز چيست؟ اين جوانان بزه‌کار و شايد قاتل و شايد متجاوز و شايد قاچاقچي، انسانند و چهره‌ي زشت اجتماعي امروز آنها، نتيجه‌ي رشد در جامعه‌اي است که ما و مسئولين ما براي آنها فراهم آورده‌ايم، و نيمي از گناه آنها بر گردن تک‌تک ماست. من به هيچ وجه بر آن نيستم که هر گونه برخورد با آنها را محکوم کنم‌، تنها بر آنم که رفتاري که شايسته‌ي ذات انساني آنهاست، با آنها انجام شود. و فراموش نکنيم که ما هم در هر عملي که آنها انجام مي‌دهند شريکيم.
با اميد توجه شما، مطلبم را به پايان مي‌برم.
خدا نگهدار

22 May 2007

باز هم طرح افزايش امنيت

باز هم صحبت بر سر طرح خودسرانه‌ي نيروي انتظامي است. اما نه در مورد برخورد با بدحجابي، اکنون برخورد با اوباش است که مرکز توجهات جامعه‌شناسان و روشن‌فکران است. اوباشي که چند وقتي است در محلات جولان مي‌دهند و قدمتي بيشتر از حتي نيروي انتظامي دارند.
اما باز هم نفس برخورد نيست که مطرح است بلکه نحوه‌ي برخورد است که چهره‌ي اين اقدام را تيره کرده است. برخوردي که ما را به ياد دوران سياه قاجار مي‌اندازد. برخوردي توأم با تحقير مجرم و قدرت‌نمايي پليس.
اين طرح و نحوه‌ي برخورد چند پرسش را برمي‌انگيزد. اول اينکه مگر برخورد با اين افراد جزء وظايف اوليه‌ي نيروي انتظامي نيست. مگر اين وظيفه در زير مجموعه‌ي حفظ امنيت و آرامش شهروندان جاي نمي‌گيرد. پس چرا تا به حال اقدامي نمي‌کردند که بايد در قالب طرح و طرح ضربتي اين وظيفه انجام شود؟
دوم اينکه چرا به اين شکل؟ مگر آنها که به نام اراذل و اوباش دستگير مي‌شوند، جزء شهروندان نيستند. آنها که به حبس ابد محکوم نيستند. هنگامي که چنين برخوردي با شخصي بشود چگونه مي‌تواند به جامعه بازگردد. شکل اين برخورد هم در نوع خود جالب است. آفتابه که مظهر کثيفي و نجاست است به گردن آنها مي‌آويزند و حتي در مواردي لوله‌ي آن را در دهانشان قرار مي‌دهند. مجازات هيچ مجرمي تحقير و خوار شدن در مقابل جمعيت آشنا نيست. گذشته از خود مجرمان، خانواده‌هاي آنها ديگر چگونه نگاه سنگين همسايگانشان را تحمل کنند.
سوم اينکه اين طرح چه معنايي جز تبليغات و قدرت‌نمايي مي‌تواند داشته باشد؟ بر سر هر کدام از دستگيري‌ها مردم را دور خود جمع مي‌کنند و فرياد مي‌زنند که اي شهروندان بياييد و ببينيد که چگونه امنيت شما را تأمين مي‌کنيم. زين پس در خانه‌هايتان آسوده بخوابيد که پليس قدرت‌مند در صحنه حاضر است. همچنين مي‌توان اين اقدام را يک نوع دهن‌کجي به فرمانده‌ي قبلي نيروي انتظامي، يعني محمدباقر قاليباف، دانست که کاري را که او نکرد ما کرديم.
در پايان، اين اقدامات جز تأثيرات مقطعي مورد توجه نيروي انتظامي و همچنين پراکندن تخم تنفر و انزجار در بين اقشار مورد برخورد، هيچ سودي نخواهد داشت.

09 May 2007

فروشگاه بين‌المللي

ديروز به فروشگاه بين‌المللي کتاب رفته بودم. آري، فروشگاه. براي اينکه اولاً تقسيم بندي غرفه‌ها براساس انتشارات است. دوم اينکه، هنگامي که کتابي را از روي ليست انتشارات خواستم، گفتند تمام شده و حتي نمونه‌ي آن را هم نداشتند. مانند اين است که در نمايشگاه عکس بعضي قاب‌ها خالي باشند به اين دليل که فروخته شده‌اند. سوم اينکه، کتابي را که چند ماه قبل در يک حراجي خريده بودم، آنجا ديدم.
بگذريم. وقتي در راهروهاي نمايشگاه قدم مي‌زدم چشمم به کتاب‌هاي تاريخي و سياسي-اجتماعي مي‌افتاد که داراي موضوعات خوبي بود، اما هر گاه تصميم به خريدشان مي‌گرفتم اين هشدار در ذهنم مي‌چرخيد که آيا ممکن است واقعيتي در اين کتاب‌ها باشد؟ آيا کساني که روزنامه‌هاي ميانه‌رويي همچون شرق را تحمل نمي‌کنند ممکن است مجوز چاپ حقيقتي را بدهند. نمي‌دانم شايد اين ساده انگارانه باشد که هر حقيقتي را بر ضد اين حکومت بدانيم، اما هر حکومت استبداديي از حقيقت هراس دارد. چون که خود را موجه نمي‌داند و هميشه از اين مي‌ترسد که نکند بيان حقيقتي به سرنگونيش بيانجامد. در هر حال اين هشدار درست يا غلط باعث شد که با سبدي خالي به خانه بازگردم و تنها خستگي دور زدن تماميه نمايشگاه، براي يافتن کتابي متناسب با علايقم، باقي بماند.