همان طور که میدانید بالاخره قطعنامهی شورای امنیت علیه ایران به تصویب رسید. بر اساس این قطعنامه ایران در ردیف کشورهای تحریم شده قرار میگیرد. مفاد این قطعنامه در ظاهر تنها به فعالیتهای هستهای محدود میشود که به گفتهی تنظیم کنندگان آن در جهت فشار نیامدن به مردم ایران تنظیم شده است. اما تحلیل تحلیلگران چیز دیگری حکایت میکند. آنها این قطعنامه را گامی نخستین در جهت گامهای بعدی برای هر چه محدود کردن ایران میدانند. چرا که این قطعنامه در صورت ادامهي روند فعلی سیاست ایران برخوردهای جدیتری را پیشبینی کرده است. از جمله تحریمهای شدیدتر اقتصادی و سیاسی و حتی حملهی نظامی. و انتقال ناوهای جنگی آمریکا به خلیج فارس را در همین راستا تحلیل میکنند.
اما این حادثه، یا به بیان مناسبتر، این سرانجام مرا به یاد تاریخ انداخت؛ تاریخ ایران. ایران بارها توسط اقوام مختلف مورد تجاوز و غارت قرار گرفته است. یک بار توسط پهلوان خونخوار یونانی، اسکندر مقدونی، تاراج شد؛ بار دیگر توسط قوم تازی که اسلام به آنها جسارت و اجازت داده بود؛ باز توسط مغولها که تصمیم اشتباه و غرورآمیز خوارزمشاه بهانه شد؛ و باز توسط افاغنه که کشور را از مرد خالی یافتند. و در تمام اینها ناکارآمدی و نابخردی کشورداران باعث این تجاوزات بود. اما انگار تاریخ در حال تکرار است، باز کشور در آستانهی تجاوزی دیگر این بار از نوع آمریکاییش است. باز کشور بازیچهی نابخردیها و بزرگپنداریها این بار از نوع احمدینژادیش شده است. چرا ایران ما باید همیشه اسیر زیادهخواهیها از یک طرف و بیفکریها از طرف دیگر شود؟ آری انگار این سرنوشت محتوم ماست که هر از گاهی کسی به این کشور بتازد و آن را غارت کند. اما این بار با فریاد آزادی برای همه، حتی به زور.
۰۹ دی ۱۳۸۵
ایران، ایران من
۳۰ آذر ۱۳۸۵
شب یلدا
چه زود گذشت. سال گذشته، کنار خانواده نشسته بودیم و شب چله را به رسم پیشینیانمان، زنده میداشتیم. در عالم وب هم، از یک هفته قبل پیامهای تبریکگونه به احترام یلدا میرسید. هر کس هم که دستی در قلم داشت، قلمی برای یلدا میزد. اما امسال انگار این گونه نیست؛ نه از شور آن شب خبری است و نه از پیامهای اینترنتی. امسال انگار دیگر کسی اشتیاقی به این کارها ندارد. « شب یلدا چیست؟» این شب برای خانوادههایی هم که کاری به کار کسی ندارند هم شب خوبی نیست؛ چرا که جیب پدر خالی است و سفرهی مادر خالیتر. امّا شاید این رسم در روزگاری که از هر طرف خبر بدی میرسد، به جا آوردنی باشد. شاید که پاسی آرام بگیریم.
باشد که این شب باستانی از یادمان نرود؛ مانند بیشتر چیزهایمان که از دست و از یادمان رفت.
۲۳ آذر ۱۳۸۵
انتخابات
فردا روز ۲۴ آذر است. روز انتخابات شوراهای شهر و مجلس خبرگان. این روزهای اخیر، صدا و سیما هر چند دقیقه حضور در این انتخابات را گوشزد میکند. حتی در برنامهی کودک هم، خالهی بچهها با تأکید بر حضور مردم در این انتخابات برنامه را به پایان میبرد. اما چه چیزی این انتخابات را این اندازه با اهمیت کرده است؛ آن هم این چنین انتخابی. شوراها که در دورهی پیشین با سردی تمام برگزار شد و بنیادگراها توانستند در آن پیروز شوند. شورایی که تأثیر چندانی نمیتواند در روند کشورداری داشته باشد، چرا تا این اندازه برای جناحهای کشور با اهمیت شده است؟
در مورد مجلس خبرگان نمیتوان این گونه گفت. چرا که، این مجلس وظیفهی نظارت بر کار رهبری را دارد. که آن هم با نقص آشکار قانون اساسی کشور اهمیت چندانی ندارد. چرا که صلاحیت کاندیداهای انتخابات مجلس خبرگان را شورای نگهبانی تأیید میکند که اعضایش توسط رهبر فعلی تعیین میشود. نمیدانم کدام حقوقدانان و سیاستشناسانی این قانون اساسی را تدوین کرده اند. البته شاید از زیرکی آنها باشد، چرا که با این کار یک استبداد پنهان را پایهریزی کردهاند. رهبر کشور به سبک پاپهای دوران قرون وسطی اما درون پوستهی زیبای جمهوری، در جایگاه مادامالعمر خود با رأی مردم میماند و حتی کاستیهای کشور هم هیچ کدام به پای او نوشته نمیشود، چرا که اجراییات دست رئیس جمهور منتخب مردم است. این جناحهای حریص کشور هستند که باعث بدبختی و عقب ماندگی مردم شدهاند.
جالب این جاست که جز تعدادی انگشت شمار، هیچ یک از صاحب نظرانی که دستی در قلم دارند و روزی دستی هم در قدرت داشتند و دم از آزادی و دموکراسی و اندیشه میزنند، به طرح این مشکل نپرداختند. شاید قدرت قاهرهی رهبری اجازه این گونه حرفها را به آنها نمیدهد. نمیدانم شاید این سرنوشت محتوم ماست که باید در هر دوره اسیر نابخردیها و قدرتطلبیها و سکوتها بشویم. باشد که نور آزادی بر همگان بتابد.
۱۰ آذر ۱۳۸۵
چگونه باز گردم؟
چندی پیش در برنامهی «دراستان» عدهای از سارقین منازل را نشان میداد که آنها را لباس پوشانده و کلاه بوقی بر سرشان، در شهر میگرداندند. از یکی از این سارقین پرسیدند که چه دارد بگوید؛ او که اشک میریخت، با لحنی ناراحت گفت: «جوونا برن کار کنن، روزی دو هزار تومن هم بهتر از اینه که آبروشون بره.»
آبرو. آن جوان به نکتهی خوبی اشاره کرد و این سؤال را در ذهن من به وجود آورد که آیا این رفتار با سارقین درست است؟ آیا آن سارق پس از این، دیگر به دزدی روی نميآورد؟ اگر روزی او بخواهد به جامعه برگردد، چگونه و با کدام چهره میتواند به زندگی ادامه دهد؟ حتی ممکن است، این کار او را از نظر روانی برآشفته کند و دست به جنایتها و سرقتهای بزرگتر و جدیتر بزند.
آن جوان در ادامهی صحبتهایش با گزارشگر صدا و سیما گفت : «ما از روی بدبختی به این کار دست زدیم.» و این جمله را دو بار تکرار کرد. به راستی کدام بدبختی است که این جوانان را به دزدی وامیدارد. شاید برخی بگویند این بهانهی این گونه آدمهاست، که کار اشتباه خود را به گردن جامعه و فقر و از این دست مشکلات میاندازند. اما آیا نمیتوان نقشی برای جامعه و عوامل اقتصادی در این جرایم در نظر گرفت. آیا این انسانهای شبیه ما تنها از روی طینت و فطرت پست خود به این کارها دست میزنند؛ آیا تمام آنها فرصتهای شغلی را کنار گذاشته و به دزدی روی میآورند؛ آیا ما برای تمام جوانانمان فرصتهای شغلی مناسب محیاء کردهایم که آنها مشغول به کار شوند. خیر؛ به راستی که بیشتر دزدیها از روی فقر و بدبختی و عقدههای اجتماعی است.
آیا مجازات بیآبرویی برای این جوان، که به هر دلیلی دست به سرقت زده است، مجازاتی «حساب شده» است؟ آیا با این کار ما هرگونه راه بازگشت را بر روی او نمیبندیم؟ در سیستم قضایی جامعههای صنعتی همچون آمریکا که به هر حال پیشینهی علمی و نظری بیشتری از ما در امر جامعهشناسی و قضایی دارند، متهمان تا قبل از این که جرمشان ثابت شود از پوشیدن لباس زندان معذورند. اما در سیستم قضایی ما هر متهمی لباس زندان میپوشد، انگار که شخصیت و احترام اشخاص مهم نیست. سارقان را در کوچه و خیابان به سبک دورهی قاجار با لباس مخصوص میگردانند. بدون در نظر گرفتن آیندهی اجتماعی آن شخص.
۰۴ آذر ۱۳۸۵
دغدغهی آزادی
« آن چه اهمیت دارد و باید با آن جنگید، نه هرج و مرج است و نه استبداد. فقط بیقیدی و بیتفاوتی مردم است که میتواند منشاء بروز هرج و مرج یا ظهور خودکامگی بشود.»
این گفتهی توکویل، سیاستشناس قرن نوزدهم فرانسه، چه عجیب به زمان ما میماند. در زمانی که ایران مبارزه با استبداد را تجربه کرده است، و هر مبارزهای جز به استبدادی دیگر راه نبرده است. چرا؟
شاید جواب را در خودمان بتوان جست. مایی که با ۹۸ درصد آراء به جمهوری اسلامی، آری گفتیم. حذبی که حتی اواخر دورهی پهلوی با شعارهای معیشتی و اسلامی سربرآورد.؛ و نتیجهی آن را دیدیم؛ نزول ارزش پول، از دست دادن وجهی بینالمللی، پایین آمدن سطح زندگی در شهرها، و تمام نابرابریها که میبینیم. مایی که در سال ۱۳۷۶ دولت اصلاحات را با شعارهای فرهنگی و آزادیطلبی برگزیدیم. و نتیجهی آن را دیدیم،؛ بازتر شدن فضای سیاسی، بهبود وجهی ایران در صحنههای بینالمللی، خودکفایی ایران در تولید گندم. اما باز به دولتی آری گفتیم، با همان شعارهای جمهوری اسلامی، شعارهایی مثل آوردن نفت به سر سفرهی مردم و کوتاه کردن دست فاسدان اقتصادی حکومت. گذشته از زمزمههایی مبنی بر تقلب در انتخابات ۸۴، اما مگر چند درصد از آن آراء تقلبی بود. چرا؟ آری ما بیتفاوتیم؛ نسبت به اتفاقاتی که اطرافمان میافتد، نسبت به تصمیماتی که گرفته میشود، نسبت به شعارهایی که داده میشود. کسی از ما دغدغهی آزادی ندارد. ما به امروزمان میاندیشیم.
۲۸ آبان ۱۳۸۵
زبان تند و بیفایده
در این قسمت میخواهم در مورد مطلب قبلی چیزی بگویم. همان طور که خود ملاحظه کردید مطلب قبلی یک مقدار تند بود و در آن از کلمات به دور از ادب استفاده شده بود. راستش را بخواهید من میدانم که زبان تند و احساسی فایده و کاربردی ندارد، و آن مطلب را هم بلا فاصله بعد از دیدن فیلم استقبال از خامنهای نوشتم، به همین دلیل، نوشتهای از روی احساس است. به آن بیشتر میتوان از لحاظ تخلیهی روانی نگاه کرد تا تحلیلی منطقی. در هر حال اگر توهینی شد و حرف نامربوطی زده شد، متأسفم.
۲۰ آبان ۱۳۸۵
استقبالی بزرگ اما غمانگیز
امروز مردم استان سمنان، به خصوص شهرستان شاهرود با به خیابان ریختن و استقبال از رهبر فرزانه جمهوری اسلامی ایران، بار دیگر حمایت خود را از سیاستها و روند حکومتداری جمهوری اسلامی نشان دادند. خاک بر سرشان. تف به ذاتشان. آخه چرا؟ مگر چه خوبی از این حکومت و از اون دست شکستهی بیهمه چیز دیدند که این گونه به استقبال او آمدند. زیاد شدن آمار فقر و بدبختی مردم، نقطهی مثبتی در جمهوری اسلامی است یا افزایش واردات و بدبختی تولید کنندگان. شعارهای توخالی احمدینژاد به مزاق شما خوش آمده یا توجیهات مزخرف الهام. آخه چرا میریزید تو خیابون؛ از چیه این حکومت راضی هستین که این جوری از عامل بدبختی ایران و ایرانی استقبال میکنین. دیگه نمیدونم چی بگم، از این همه صبر و جهل و بدبختی. گاهی وقتا به بعضی دوستان حق میدم که میگن این مردم حقشونه. ولی آیا این مردم به خواست خودشون آمدن یا باز هم با زور تهدید و وعدهی پول و غیره. در هر صورت ای مردم ایران تا وقتی که این گونه استقبال میکنید وضعیت ایران همین است که هست.
۱۹ مهر ۱۳۸۵
دین از سیاست جدا
چند شب پیش، درگیری نسبتاً شدیدی میان نیروی انتظامی و عدهای که خود را پیرو بروجردی، میدانستند رخ داد. او خواستار جدایی دین از سیاست است. او حتی ادعای ارتباط با امام زمان را نیز دارد. البته این روزها دیگر همهکس با امام زمان ارتباط برقرار میکنند، مثل اینکه سیستم جدید ارتباطی ایجاد شده. چندی پیش بالاخره حوصله خامنهای سر رفت و دستور داد تا او را دست بسته تحویل او دهند. اما طرفدارهای او که از این موضوع با خبر شدند، با قمه و چند قبضه اسلحه که پیدا نیست از کجا تهیه کردهاند، برای جلوگیری از این اقدام جلوی منزل او جمع شدند. نیروی انتظامی هم بعد از اخطار و هشدار آنها را متفرق کرد که در این درگیری خونین چند تن کشته شدند؛ به خاطر چه و که؟
اما این آیتالله چه میخواست؟ جدایی دین از سیاست. کدام جدایی، شاید او تعریف دیگری از این مقوله دارد که آن را تبلیغ میکند. چرا که با جدایی دین از سیاست، دیگر کسی نمیتواند بدون نقادی مطبوعات، ادعای موهوم ارتباط با امام زمان را بکند. دیگر در آن جامعه جایی برای فتواهای ملاهای اسلامزده نیست. دیگر کسی پای منبر نمینشیند که خزعبلات شما را گوش کند. آقای بروجردی بهتر است شما هم به موعظه و فتوای خود بپردازید که این حرفها به شما نیامده است. چگونه شعار جدایی دین از سیاست را میدهید که خود با این کار با موقعیت مذهبی خود جنبش سیاسی ساختهاید. آیا این دستور را امام زمان به شما داده است که بروید بگویید، دین از سیاست جدا. او که خود خواستار برپایی دولت عدل علی است.هزینهی این اقدام شما چه بود؟ جز کشته شدن عدهای و گاهی آشوب و ناارامی. دیگر دورهی فتوا و انقلاب و شورش گذشته، با این اقدامات فقط جان عدهای بیگناه به خطر میافتد.
۱۳ مهر ۱۳۸۵
میهن او کجاست؟
« وقتی به زاهدان رسیدیم، پسرم گفت: آخی، رسیدیم. »
این جملهای بود که دوست افغانی من در مورد پسرش گفت. او و خانوادهاش برای دیدار اقوامشان سفری به پاکستان رفته بودند؛ در آنجا هر چه فرزندانش میخواستند در اختارشان بود. ولی وقتی از پاکستان به زاهدانِ ایران آمدند، پسرش بی اختیار گفته که « آخی، رسیدیم.» گویی که به خانهی خود بازگشته است. و به راستی به غیر از این نیست؛ او به خانهاش، میهنش بازگشته است. مگر تعریف ما از میهن چیست؟ میهن به غیر از محل زندگی ما که با آن ارتباط فرهنگی داریم است؟ میهن به غیر از محل خاطرات ماست؟ آن پسر از پدر و مادر افغانی، اما در ایران به دنیا آمدهاست. تمام خاطرات و زندگی اجتماعی او در ایران شکل گرفته است. پس او یک ایرانی است، وقتی با قدم گذاشتن به ایران آه آرامش میکشد.
اما انگار نظر جمهوریان اسلامی چیز دیگری است. آن پسر تنها به واسطهی این که پدر و مادرش افغانیاند، نمیتواند ایرانی باشد. شاید ایرانی بودن به خون و نژاد است. اما ایران که همهاش از یک نژاد نیست. ترک و بلوچ و عرب و ترکمن و لر و کرد، همهشان ایرانیاند.
آن پسر با اینکه از بدو تولد در ایران بودهاست و فرهنگ او ایرانی است، نمیتواند تابعیت دائم بگیرد و باید اقامت موقت داشته باشد؛ نمیتواند به مدرسهی معمولی برود باید به مدارس مخصوص اتباع خارجی برود؛ و باید مانند آن چند هزار کودک افغانی که وضعیتی همچون او دارند، به محض بهبود اوضاع افغانستان به کشور غریب مادریش باز گردد.
۰۵ مهر ۱۳۸۵
ترویج خرافات
حتماً تا به حال قسمتی از یکی از سریالهای ماه رمضان را دیدهاید. در بیشتر آنها، یک عامل ماورائی دخیل است که داستان فیلم سعی در اظهار آن دارد. در سریال « او یک فرشته بود»، تفکر خرافیِ شیطان مجسم را میبینیم که سعی در فریب مؤمنان دارد. و در پایان سریال در محفلهای بحث و گفتگو با روحانیون اسلامزده این تفکر را تأیید میکنند.
درسریالی دیگر، مردی که خود را سید میداند و در بازار اسم و رسمی دارد با قلدری، از خدای خودش درمان چشمان دختر دوست مسیحیاش را میخواهد و دعای او نیز مستجاب میشود و در صحنهای در بیمارستان ناگهان نوری به چشمان دخترک میتابد که گویی امام حسین است، و چشمان او بینا میشود.
و نمونههای دیگر این گونه داستانها که به ویژه در ماه رمضان که احساسات مذهبی مردم بیشتر است، دیده میشود.
همچنین در رفتار دولت نهم نیز این تلاش دیده میشود. به طوریکه رئیس جمهور پس از سفرش به نیویورک حرف از هالهی نوری میزند که به دور او قرار داشته است. و اینکه تمام حضار به او خیره شده بودند. و یا اعلام امضای حکم نمایندگان مجلس توسط امام زمان.
همهی اینها نشان از تلاش مجموعهی حکومت برای ترویج خرافات دارد. تا با این کار هم اندیشهی تودهی مردم را هر چه بیشتر به این افکار منحرف کند و هم قبول سیاستهای بنیادگرایانهی دولت، توسط مردم، را تسهیل کند.
البته شاید این دید افراطی در هدفمند بودن تمام اینها، درست نباشد؛ ولی در هر صورت این روند، که شاید به دلیل حمایت های دولت از اسلامگرائی به وجود آمده، باعث ترویج خرافات میشود که باید از آن آگاه بود.به امید تابش نور اندیشه در ایران.
۳۰ شهریور ۱۳۸۵
دولت یا مردم سکولار
در حال حاضر بحث سکولاریسم در ایران بسیار داغ است. بیشتر محفلهای روشنفکری که دستی در قلم و فهمی در سیاست دارند، حرف از سکولاریسم میزنند. به درستی هم که دولتی سکولار در ایران بسیار خوب است، که دیگر کسانی از ایران به دلیل تفاوت در عقیده و مذهب دچار محرومیت نشوند. که دیگر، موازین خشک اسلامی مردم ایران را محدود نکند. که دیگر قاتلان محفلی در دادگاه تبرعه نشوند. که دیگر دادگاهی در حکم قاتل زنان خیابانی شک نکند. که دیگر درویشان قم، قلع و غم نشوند. که دیگر بهائیان، اعدام خانوادگی نشوند.
ولی مگر نه این که تا قبل از انقلاب اسلامی سلطنتها، بی نام اسلام حکومت میکردند؛ ولی باز هم شاهد محرومیتها و فشارها برای دگراندیشان بودیم. مگر نه این که، در زمان آن حکومتها عالمان، با نفوذ خود در مردم و حکومت اعمالی شبهطالبانی انجام میدادند. شاید بهتر باشد قبل از دولت سکولار، مردم سکولار داشته باشیم. چون با هر دولتی، مردم اسلامزده کار خود میکنند. با هر دولتی، علمای اسلامی فتوای خود میدهند. با هر دولتی، آیتاللهها فتوای تخریب مکانهای مذهبی دگرمذهبان را میدهند و دولت هم به آن فتوا عمل میکند. باشد که نور آزادی بر همگان بتابد.
۰۹ شهریور ۱۳۸۵
فاصله
اون روز هوا خیلی سرد بود. دیگه داشت وسایلش را جمع میکرد که بره خونه.
- اوستا، کاری نداری.
- نه، سلام برسون.
- باشه، خداحافظ.
- خداحافظ.
در حالی که ساک بزرگی رو دوشش بود پلههای نیمهکارهی ساختمان رو پایین اومد. هوا خیلی سرد بود. کاپشن نازکشو درست کرد و در حالی که دستاشو به هم میمالید خیابون دربند رو پایین رفت. ساعت هشت و نیم بود، آخرین اتوبوس ساعت نُه حرکت میکرد. تو راه به هیچی فکر نمیکرد. به ترمینال که رسید، اتوبوس انقلاب تو ایستگاه بود؛ دو سه نفر هم نشسته بودند و کز کرده بودند. سوار شد و روی یکی از صندلیهای خالی نشست. دو تا صندلی جلوتر، پیرمردی که کلاه بافتنی بر سر داشت به حالت جمع شده به پنجره تکیه داده بود. قسمت زنانه هیچ کس نبود. هوا خیلی سرد بود. بالاخره ساعت یک ربع به نه، راننده آمد؛ در حالی که یک لیوان چای دستش بود بلیطها رو جمع کرد و راه افتاد. تو ولیعصر مغازهها هنوز باز بود، آدمای جورواجور با تیپهای مختلف هم تو پیادهروها رفت و آمد میکردند. رانندهی اتوبوس رادیو رو روشن کرد:
« حضرت آیتالله خامنهای، رهبر معظم جمهوری اسلامی ایران، در اظهارات خود به فاصلهی طبقاتی موجود اشاره کردند و فرمودند: باید به کمک دولت، فاصلهی طبقاتی به جا مانده از دوران ستمشاهی را از بین ببریم. »
« دکتر احمدینژاد، رئیس جمهور محبوب، در سخنرانی امروز خود در جمع مردم مشتاق شهرستان اراک گفت: پول نفت باید به طور مساوی بین تمام اقشار جامعه تقسیم شود. و همچنین از واگذاری وام عدالت خبر داد و .... »
دیگه به انقلاب رسیده بودند. ساعت نه و ربع بود. اگه شانس میآورد به اتوبوسهای نازیآباد میرسید. اتفاقاً اتوبوس تو ایستگاه بود. سوار شد. راننده اومد و بدون اینکه بلیطها رو جمع کنه راه افتاد.
- بلیطارو بیارید جلو.
اینو راننده گفت و در حالی که از چراغ قرمز رد میشد رادیو رو روشن کرد.
« دیروز آقای احمدینژاد در جمع خبرنگاران ایرانی، از موفقیتآمیز بودن طرحهای دولت خبر داد و گفت : ولی عدهای با بزرگنمایی مشکلات سعی در سنگاندازی دارند.»
- آقا ایستگاه نگهدار.
- زود پیاده شو، کار داریم.
پیاده شد. هوا خیلی سرد بود. ساکشو بالا انداخت و در حالی که دستاشو دورش گرفته بود راه افتاد. ساعت دَه بود. کوچههای محلشون دیگه باسش تکراری شده بود. در دوم از کوچهی آخر؛ کلید انداخت و در رو باز کرد. مادر تو حیاط منتظر بود.
- آروم در و ببند؛ بچهها خوابن.
- میدونم.
آروم حیاطو طی کرد.
- چرا تو حیاط وایسادی، هوا سرده؟
- عیبی نداره. بیا تو غذارو گرم کنم بخور. با هم داخل خونه شدن. خونشون دو تا اتاق بیشتر نداشت. آشپزخونه هم نداشت؛ نیمی از یکی از اتاقها رو آشپزخونه کرده بودند.
- مریم با دانشگاهش سر شهریه صحبت کرد؟
- نه، میگفت روش نشده.
- حق داره. مرتضی چی، درس میخونه؟
- نه، اصلاً تن به درس نمیده. میگه درس میخوام چی کار؟ میگه، میخوام مثل دادش علی بشم.
- مثل من بشه که چی. صبح تا شب جون بکنه، آخرش هم هیچی. مثل من بشه، هر روز آجر بندازه بالا. مثل من بشه که ... .
- آروم، آروم باش. بچهها بیدار میشن.
لحظهای سکوت کرد. با عصبانیت پا شد و رفت طرف جای خواب بچهها.
- کجا میری، بیدارشون نکنیا.
با سرعت رفت سمت مرتضی. با شدت تکانش داد.
- مرتضی، مرتضی. بیدار شو.
- چیه؟ داداش تویی. دیر اومدی.
- پاشو. بهت میگم پاشو.
- چیه. چی شده؟
- چرا نمیخوای درس بخونی. هان!
- چی میگی.
- میگم چرا نمیخوای درس بخونی. هان. میخوای مثل من بشی. یه احمق بیسواد که هر کی از راه میرسه، یه چیزی بهش میگه.
بقیه بچهها هم بیدار شده بودند. مریم خواهر کوچیکشون و که گریه میکرد بقل کرده بود.
- مگه چیه. درس بخونم که چی. همش خرج رو دست تو و مامان بذارم. که مامان مجبور بشه صبحها بره کلفتی.
چشماش گرد شد. با تعجب و خشم، به مادرش نگاه کرد.
- چی کار کنم. دخل و خرج در نمیآد. چند وقت دیگه هم صاحب خونه میآد اجارشو میخواد.
دیگه مرتضی رو یادش رفته بود. در حالی که مادر و خواهر و برادراشو نگاه میکرد، بلند شد و کاپشن نازکش و پوشید و رفت بیرون.
- کجا میری نصف شب. خستهای. اقلاً شامتو بخور.
بیتفاوت به حرفهای مادر، حیاط رو طی کرد و از در بیرون رفت. دستشو تو جیبش کرد و راه افتاد. همه جا رو در و دیوارا عکس و پرچم حزبالله زده بودند. در حالی که به مادرش در حال کلفتی کردن فکر میکرد، خیابون رو بالا میرفت. ناگهان عدهای موتورسوار، با ریش و پیراهنهای رو انداخته، در حالی که چفیه به گردن زده بودند با هیاهوی زیاد از خیابان رد شدند. لحظهای به خاطر سر و صدای اونا ایستاد و تماشا کرد و دوباره به راهش ادامه داد.
تو ذهنش مسائل مختلف زندگی و مشکلات خودش و خانوادهاش دور میزد. هوا خیلی سرد بود. دونههای برف کمکم در هوا نمایان میشد. یه لحظه ایستاد و به آسمان نگاه کرد. دستش را دراز کرد که برف را احساس کند، اما هیچ دانهی برفی روی دستش ننشست. دوباره دستش رو توی جیبش کرد و خیابون رو که انگار انتها نداشت ادامه داد و در سیاهی شب ناپدید شد.
۳۱ مرداد ۱۳۸۵
ای راه آزادی
چندی پیش شبه خبری دربارهی اکبر محمدی میخواندم. در آن توضیح داده بود که چه آثاری بر روی بدن بیجان او مشاهده شده است؛ اثراتی مانند خرد شدن جمجمه، فرورفتگی شکم، بیرون زدگی دندهها و دندانها و بسیاری دیگر که نشان از رفتار وحشیانه و ناانسانی دارد که در طول دوران زندانش بر او روا داشتهاند. به راستی کدام اعتقاد و کدام مرام به اینها اجازه و شهامت چنین ددمنشیهایی را در حق انسانی دیگر میدهد؛ تنها به دلیل برآوردن فریاد آزادی. اکبر محمدی برای آزادی مرد. او مرد ولی آزادی نمرده است. امّا دوستی میگفت، مگر تا کی نام اکبر محمدی در خاطرهها میماند، این هم مانند دهها نام دیگر لا به لای حسابگریهای مردم فراموش میشود، وقتی نام او بیاید تنها عدهای میگویند آری، اکبر محمدی!
لالهای دیگر در حال پرپر شدن است، احمد باطبی. او و دیگر زندانیان سیاسی جمهوری اسلامی نیز، اگر اقدامی نشود، سرنوشتی جز سرنوشت اکبر محمدی نخواهند داشت. کبوترهای آزادی ایران، یکی یکی در حال پرپر شدن هستند، ولی چه سود، این خونها به کجا میریزند.
ای راه آزادی، خون این انسانهای آزاده به چه کار تو میآید.
ای راه آزادی، تا کی باید تو را پیمود.ای راه آزادی، .... .
۲۵ مرداد ۱۳۸۵
مردم فراموش شده

وقتی به رفتار داخلی جمهوری اسلامی نگاه میکنیم متوجه میشویم که تنها عاملی که هیچ اهمیتی برای آنها ندارد، مردم ایران هستند. در رفتارهای انتخاباتی که نقش مردم پررنگتر میشود، هر کسی برای رأی جمع کردن و نه برای مردم، آنها را ارج و قرب میدهد و شعارهای عوامپسند سر میدهد. انتخابات اخیر، نمونهی بارز این رفتار است. اکبر رفسنجانی برای جذب قشر جوان، دست به اقداماتی زد که خود در دورهی ریاست جمهوریاش آنها را تقبیح میکرد و حتی با آنها برخورد میکرد. مهدی کروبی با وعدهی عجیب حقوق ماهیانه سعی در جذب آرای مردم داشت. محمود احمدینژاد با نزدیک شدن به قشر کمدرآمد و قشر مذهبی جامعه، با سر دادن شعارهای دولت مهرورزی و عدالت علی و اقتصاد اسلامی توانست این دو قشر فاقد بینش را به خود جذب کند و در نهایت هم، گذشته از اتهامات تقلب، موفق شد. ولی هنگامی که به سمت رئیس جمهوری رسید وعدههای خود را فراموش کرد، و تنها نامی از شعارهایش باقی ماند. حتی در مقابل پرسشهای خبرنگاران، که به گفتهای زبان مردم هستند، از مواضع خود دفاع میکند که « نه، من تمام وعدههای خود را عملی کردم و یا در حال انجام است.» و حتی خبرنگاران را، در بعضی سؤالات به سخره میگیرد و با جوابهای بیربط و بیمنطق آنها را بیجواب میگذارد. این رفتار به جز بی ارزش تلقی کردن خبرنگاران و به دنبال آن مردم، چه معنی دیگری میتواند داشته باشد.
در معادلات سیاسی و اجتماعی جمهوری اسلامی ایران مردم، جز برای تبلیغات و گاهی هم برای تأیید اقدامات سخیف آنها، هیچ جایگاهی ندارند. حکومتی که ادعای مردم سالاری دینیاش به آسمانها میرسد، ولی برای همان مردمی که آنها را حامی موهوم خود میداند هیچ ارزشی قائل نیست. این مسأله بیش از پیش در رفتار دولت نهم نمایان است، آنجایی که سخنگوی دولت به راحتی و بدون هیچ درد وجدانی، گرانی شدید سال جدید را توطئهی عدهای وطنفروش و مخالف نظام میداند و آن را دروغ میداند، و یا آنجایی که بدون در نظر گرفتن عواقب زیاد کردن دستمزد کارگران، این کار را میکند و باعث بیکار شدن عدهی بیشماری از کارگران میشود، مردم چه جایگاهی در ذهن فاسد و بستهی دولتمردان جمهوری اسلامی دارند. به امید یافتن ارزش گمشده و فراموش شدهمان.
۱۲ مرداد ۱۳۸۵
هنوز هم جنگ

هنوز جنگ خونین و نابرابر خاورمیانه ادامه دارد، و هنوز هم مردم فراموش شدهی لبنان قربانی قدرتطلبی عدهای دینزده و شاید، تنها جویای قدرت، میشوند. اسرائیل با بمباران سنگین خود مناطقی را که به گمان خود مشکوک است، به خاک و خون میکشد و هر بار دهها لبنانیِ فراموش شده کشته میشوند. چه کسی به داد لبنان میرسد؟ در معادلات کدام کشورها، مردم فراموش شدهی لبنان حقی دارند؟ هر کس به گونهای از این فاجعهی انسانی سود میبرد. کسی با نشان دادن فجایع جنگ و به خاک و خون کشیده شدن مردم لبنان، بساط توجیه حرفها و دیپلماسیهای خود را راه میاندازد، که « ببینید، این اسرائیلی بود که من گفتم؛ بد است و خونخوار». دیگری دنبال بهانهای است و رد پایی از دشمن خود را در این جنگ میجوید تا دستمایه قرار دهد و به آن حمله کند. دیگری این جنگ را آغازگر کیفر بزرگ الهی بر علیه کفر میداند. و دیگری ... و دیگری ... . پس چه تنهاست لبنان، در این بازار سود و زیان کشورها.
۱۰ مرداد ۱۳۸۵
آزادی کجاست؟
داشتم فکر میکردم چرا در حال حاضر ما ایرانیان، به فکر رهایی از این اوضاع نیستیم ( بیشتر ما نیستیم). کارگری را فرض کنید که حقوقی بخور نمیر دارد، اگر این کارگر لحظهای به فکر آزادی و تغییر وضع باشد، در همان لحظه این فکر نیز به او هجوم میآورد که نکند حتی این کار را هم از دست بدهد؛ پس عقل حسابگر او به او میگوید که « نان» را به جای آزادی انتخاب کن. او باید با این حقوق کم زن و بچهی خود را سیر کند، چگونه میتواند این مورد را کنار بگذارد و در جنبشی آزادیخواه شرکت کند. نان همیشه ارجح است به مسائل دیگر، و قدری هم منطقی است. ولی روحیه آزادگی کجاست، آزادی کجاست، این روحیه و این دغدغه کجای زندگی یک کارگر کم درآمد را میگیرد. آزادی هم مانند تمام ارزشهای دیگر انسانی به راحتی در جامعهی استبدادزدهی ما، که بیشتر جمعیت آن را قشر کم درآمد تشکیل میدهند، به فراموشی سپرده میشود. این است سرنوشت آزادی. البته قدری هم تاریخ ما مؤثر است. بارها در طول تاریخ به نام آزادی مردم را امیدوار و فدا کردند ولی در نهایت این جنبشِ در ظاهر آزادیخواه به استبدادی دیگر منجر شده است. نمونههای آن دیگر لازم به ذکر نیست، از جمله انقلاب مشروطه که به استبداد محمدشاهی منجر شد، کودتای جمهوریخواهی رضاشاه که به استبدادی دیگر منجر شد، و نمونهی بارز و آشنای آن انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ که با شور و شوق و شعار « استقلال، آزادی، ... » اتفاق افتاد، ولی نتیجهی آن باز و باز هم استبدادی این بار از نوع دینی آن بود. پس بیدلیل نیست که دیگر کمتر کسی به دنبال آزادی است، مبارزهای که تاریخ ثابت کرده است راهی جز به استبدادی دیگر نمیبرد. ولی باز به امید یادآوری آزادی فراموش شده.
۰۷ مرداد ۱۳۸۵
جنگ به سود که؟
همان طور که میدانید، از چندی پیش جنگی بین نیروهای حزبالله و اسرائیل در گرفته است. باز هم فراموششدههای لبنان قربانی این جنگ نابرابر هستند.چرا؟هیچ یک از طرفین جنگ و حامیانشان به یاد این فراموششدههای همیشه قربانی نیستند. مگر یک فراموششده از زندگی چه میخواهد. به ویژه لبنان، چون فلسطین که برای آزادی میجنگد؛ به هر حال کشورشان نیمهاشغال است. حتی مردم فلسطین هم فراموششدههای مبارزات ضد اسرائیلی رهبرانشان هستند که در مجموع به ضرر آنهاست. ولی در این جنگ که بر سر اسرائیل و بیتالمقدس است، لبنان چرا جنگ را آغاز کرد؛ یا شاید فراموششدههای لبنان خواستار جنگ نبودند و این حزبالله بود که با توهم حمایت مردم، جنگ را شروع کرد که قربانی اول و آخر آن، فراموششدههای لبنان و اندازهای هم فراموششدههای اسرائیل هستند. به راستی ارزشهای حزبالله چیست که برای آن زندگی مردم لبنان بیارزش میشود. مگر آزادی و احقاق حق مردم مسلمان نیست، با این کار که بدتر آزادی مردم لبنان گرفته میشود، حداقل تا دو-سه سال دیگر باید تحت فشار ناشی از آبادانی دوبارهی لبنان آزادی خود را محدود کنند. اسرائیل هم که به این راحتی عقبنشینی نمیکند. پس چه؟ این جنگ به سود کیست؟ تنها زیان، از این جنگ حاصل میشود. و همیشه این فراموششدهها هستند که قربانیند.
