۰۹ شهریور ۱۳۸۵

فاصله

اون روز هوا خیلی سرد بود. دیگه داشت وسایلش را جمع می‌کرد که بره خونه.
- اوستا، کاری نداری.
- نه، سلام برسون.
- باشه، خداحافظ.
- خداحافظ.
در حالی که ساک بزرگی رو دوشش بود پله‌های نیمه‌کاره‌ی ساختمان رو پایین اومد. هوا خیلی سرد بود. کاپشن نازکشو درست کرد و در حالی که دستاشو به هم می‌مالید خیابون دربند رو پایین رفت. ساعت هشت و نیم بود، آخرین اتوبوس ساعت نُه حرکت می‌کرد. تو راه به هیچی فکر نمی‌کرد. به ترمینال که رسید،‌ اتوبوس انقلاب تو ایستگاه بود؛ دو سه نفر هم نشسته بودند و کز کرده بودند. سوار شد و روی یکی از صندلی‌های خالی نشست. دو تا صندلی جلوتر، پیرمردی که کلاه بافتنی بر سر داشت به حالت جمع شده به پنجره تکیه داده بود. قسمت زنانه هیچ کس نبود. هوا خیلی سرد بود. بالاخره ساعت یک ربع به نه، راننده آمد؛ در حالی که یک لیوان چای دستش بود بلیط‌ها رو جمع کرد و راه افتاد. تو ولیعصر مغازه‌ها هنوز باز بود، آدمای جورواجور با تیپ‌های مختلف هم تو پیاده‌روها رفت و آمد می‌کردند. راننده‌ی اتوبوس رادیو رو روشن کرد:
« حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، رهبر معظم جمهوری اسلامی ایران، در اظهارات خود به فاصله‌ی طبقاتی موجود اشاره کردند و فرمودند: باید به کمک دولت، فاصله‌ی طبقاتی به جا مانده از دوران ستم‌شاهی را از بین ببریم. »
« دکتر احمدی‌نژاد، رئیس جمهور محبوب، در سخنرانی امروز خود در جمع مردم مشتاق شهرستان اراک گفت: پول نفت باید به طور مساوی بین تمام اقشار جامعه تقسیم شود. و همچنین از واگذاری وام عدالت خبر داد و .... »
دیگه به انقلاب رسیده بودند. ساعت نه و ربع بود. اگه شانس می‌آورد به اتوبوس‌های نازی‌آباد می‌رسید. اتفاقاً اتوبوس تو ایستگاه بود. سوار شد. راننده اومد و بدون اینکه بلیط‌ها رو جمع کنه راه افتاد.
- بلیطارو بیارید جلو.
اینو راننده گفت و در حالی که از چراغ قرمز رد می‌شد رادیو رو روشن کرد.
« دیروز آقای احمدی‌نژاد در جمع خبرنگاران ایرانی، از موفقیت‌آمیز بودن طرح‌های دولت خبر داد و گفت : ولی عده‌ای با بزرگ‌نمایی مشکلات سعی در سنگ‌اندازی دارند.»
- آقا ایستگاه نگهدار.
- زود پیاده شو، کار داریم.
پیاده شد. هوا خیلی سرد بود. ساکشو بالا انداخت و در حالی که دستاشو دورش گرفته بود راه افتاد. ساعت دَه بود. کوچه‌های محلشون دیگه باسش تکراری شده بود. در دوم از کوچه‌ی آخر؛ کلید انداخت و در رو باز کرد. مادر تو حیاط منتظر بود.
- آروم در و ببند؛ بچه‌ها خوابن.
- می‌دونم.
آروم حیاطو طی کرد.
- چرا تو حیاط وایسادی، هوا سرده؟
- عیبی نداره. بیا تو غذارو گرم کنم بخور. با هم داخل خونه شدن. خونشون دو تا اتاق بیشتر نداشت. آشپزخونه هم نداشت؛ نیمی از یکی از اتاق‌ها رو آشپزخونه کرده بودند.
- مریم با دانشگاهش سر شهریه صحبت کرد؟
- نه، می‌گفت روش نشده.
- حق داره. مرتضی چی، درس می‌خونه؟
- نه، اصلاً تن به درس نمی‌ده. می‌گه درس می‌خوام چی کار؟ می‌گه، می‌خوام مثل دادش علی بشم.
- مثل من بشه که چی. صبح تا شب جون بکنه، آخرش هم هیچی. مثل من بشه، هر روز آجر بندازه بالا. مثل من بشه که ... .
- آروم، آروم باش. بچه‌ها بیدار می‌شن.
لحظه‌ای سکوت کرد. با عصبانیت پا شد و رفت طرف جای خواب بچه‌ها.
- کجا می‌ری، بیدارشون نکنیا.
با سرعت رفت سمت مرتضی. با شدت تکانش داد.
- مرتضی، مرتضی. بیدار شو.
- چیه؟ داداش تویی. دیر اومدی.
- پاشو. بهت می‌گم پاشو.
- چیه. چی شده؟
- چرا نمی‌خوای درس بخونی. هان!
- چی می‌گی.
- می‌گم چرا نمی‌خوای درس بخونی. هان. می‌خوای مثل من بشی. یه احمق بی‌سواد که هر کی از راه می‌رسه، یه چیزی بهش می‌گه.
بقیه بچه‌ها هم بیدار شده بودند. مریم خواهر کوچیکشون و که گریه می‌کرد بقل کرده بود.
- مگه چیه. درس بخونم که چی. همش خرج رو دست تو و مامان بذارم. که مامان مجبور بشه صبح‌ها بره کلفتی.
چشماش گرد شد. با تعجب و خشم، به مادرش نگاه کرد.
- چی کار کنم. دخل و خرج در نمی‌آد. چند وقت دیگه هم صاحب خونه می‌آد اجارشو می‌خواد.
دیگه مرتضی رو یادش رفته بود. در حالی که مادر و خواهر و برادراشو نگاه می‌کرد، بلند شد و کاپشن نازکش و پوشید و رفت بیرون.
- کجا می‌ری نصف شب. خسته‌ای. اقلاً شامتو بخور.
بی‌تفاوت به حرف‌های مادر، حیاط رو طی کرد و از در بیرون رفت. دستشو تو جیبش کرد و راه افتاد. همه جا رو در و دیوارا عکس و پرچم حزب‌الله زده بودند. در حالی که به مادرش در حال کلفتی کردن فکر می‌کرد، خیابون رو بالا می‌رفت. ناگهان عده‌ای موتورسوار، با ریش و پیراهن‌های رو انداخته، در حالی که چفیه به گردن زده بودند با هیاهوی زیاد از خیابان رد شدند. لحظه‌ای به خاطر سر و صدای اونا ایستاد و تماشا کرد و دوباره به راهش ادامه داد.
تو ذهنش مسائل مختلف زندگی و مشکلات خودش و خانواده‌اش دور می‌زد. هوا خیلی سرد بود. دونه‌های برف کم‌کم در هوا نمایان می‌شد. یه لحظه ایستاد و به آسمان نگاه کرد. دستش را دراز کرد که برف را احساس کند، اما هیچ دانه‌ی برفی روی دستش ننشست. دوباره دستش رو توی جیبش کرد و خیابون رو که انگار انتها نداشت ادامه داد و در سیاهی شب ناپدید شد.

۳ نظر:

فرید گفت...

خواهش می‌کنم. خوشحالم که در شما تأثیر گذاشته است

ناشناس گفت...

salam
kheili motaser konande bod vali faravani in majera dige cheshme ma ro por karde . in vagheiati ke tarif kardi vaghti baram be vozoh lams shod ke fasele zendegie tehrani jamaat ro dar kenare hame gereftariash ba mardome shahremon didam.

فرید گفت...

به راستی حق با شماست، ما هممون تو این تهران و یا هر شهر بزرگی که هستیم نشستیم و به بدبختی‌های کوچیک خودمون فکر می‌کنیم و غصه می‌خوریم. ولی در نقاط مختلف ایران وضعیتی کاملاً متفاوت هست. با سپاس از شما به خاطر توجهتون