چند شب پیش، درگیری نسبتاً شدیدی میان نیروی انتظامی و عدهای که خود را پیرو بروجردی، میدانستند رخ داد. او خواستار جدایی دین از سیاست است. او حتی ادعای ارتباط با امام زمان را نیز دارد. البته این روزها دیگر همهکس با امام زمان ارتباط برقرار میکنند، مثل اینکه سیستم جدید ارتباطی ایجاد شده. چندی پیش بالاخره حوصله خامنهای سر رفت و دستور داد تا او را دست بسته تحویل او دهند. اما طرفدارهای او که از این موضوع با خبر شدند، با قمه و چند قبضه اسلحه که پیدا نیست از کجا تهیه کردهاند، برای جلوگیری از این اقدام جلوی منزل او جمع شدند. نیروی انتظامی هم بعد از اخطار و هشدار آنها را متفرق کرد که در این درگیری خونین چند تن کشته شدند؛ به خاطر چه و که؟
اما این آیتالله چه میخواست؟ جدایی دین از سیاست. کدام جدایی، شاید او تعریف دیگری از این مقوله دارد که آن را تبلیغ میکند. چرا که با جدایی دین از سیاست، دیگر کسی نمیتواند بدون نقادی مطبوعات، ادعای موهوم ارتباط با امام زمان را بکند. دیگر در آن جامعه جایی برای فتواهای ملاهای اسلامزده نیست. دیگر کسی پای منبر نمینشیند که خزعبلات شما را گوش کند. آقای بروجردی بهتر است شما هم به موعظه و فتوای خود بپردازید که این حرفها به شما نیامده است. چگونه شعار جدایی دین از سیاست را میدهید که خود با این کار با موقعیت مذهبی خود جنبش سیاسی ساختهاید. آیا این دستور را امام زمان به شما داده است که بروید بگویید، دین از سیاست جدا. او که خود خواستار برپایی دولت عدل علی است.هزینهی این اقدام شما چه بود؟ جز کشته شدن عدهای و گاهی آشوب و ناارامی. دیگر دورهی فتوا و انقلاب و شورش گذشته، با این اقدامات فقط جان عدهای بیگناه به خطر میافتد.
۱۹ مهر ۱۳۸۵
دین از سیاست جدا
۱۳ مهر ۱۳۸۵
میهن او کجاست؟
« وقتی به زاهدان رسیدیم، پسرم گفت: آخی، رسیدیم. »
این جملهای بود که دوست افغانی من در مورد پسرش گفت. او و خانوادهاش برای دیدار اقوامشان سفری به پاکستان رفته بودند؛ در آنجا هر چه فرزندانش میخواستند در اختارشان بود. ولی وقتی از پاکستان به زاهدانِ ایران آمدند، پسرش بی اختیار گفته که « آخی، رسیدیم.» گویی که به خانهی خود بازگشته است. و به راستی به غیر از این نیست؛ او به خانهاش، میهنش بازگشته است. مگر تعریف ما از میهن چیست؟ میهن به غیر از محل زندگی ما که با آن ارتباط فرهنگی داریم است؟ میهن به غیر از محل خاطرات ماست؟ آن پسر از پدر و مادر افغانی، اما در ایران به دنیا آمدهاست. تمام خاطرات و زندگی اجتماعی او در ایران شکل گرفته است. پس او یک ایرانی است، وقتی با قدم گذاشتن به ایران آه آرامش میکشد.
اما انگار نظر جمهوریان اسلامی چیز دیگری است. آن پسر تنها به واسطهی این که پدر و مادرش افغانیاند، نمیتواند ایرانی باشد. شاید ایرانی بودن به خون و نژاد است. اما ایران که همهاش از یک نژاد نیست. ترک و بلوچ و عرب و ترکمن و لر و کرد، همهشان ایرانیاند.
آن پسر با اینکه از بدو تولد در ایران بودهاست و فرهنگ او ایرانی است، نمیتواند تابعیت دائم بگیرد و باید اقامت موقت داشته باشد؛ نمیتواند به مدرسهی معمولی برود باید به مدارس مخصوص اتباع خارجی برود؛ و باید مانند آن چند هزار کودک افغانی که وضعیتی همچون او دارند، به محض بهبود اوضاع افغانستان به کشور غریب مادریش باز گردد.
