۰۹ دی ۱۳۸۵

ایران، ایران من

همان طور که می‌دانید بالاخره قطعنامه‌ی شورای امنیت علیه ایران به تصویب رسید. بر اساس این قطعنامه ایران در ردیف کشورهای تحریم شده قرار می‌گیرد. مفاد این قطعنامه در ظاهر تنها به فعالیت‌های هسته‌ای محدود می‌شود که به گفته‌ی تنظیم کنندگان آن در جهت فشار نیامدن به مردم ایران تنظیم شده است. اما تحلیل تحلیلگران چیز دیگری حکایت می‌کند. آن‌ها این قطعنامه را گامی نخستین در جهت گام‌های بعدی برای هر چه محدود کردن ایران می‌دانند. چرا که این قطعنامه در صورت ادامه‌ي‌ روند فعلی سیاست ایران برخوردهای جدی‌تری را پیش‌بینی کرده است. از جمله تحریم‌های شدیدتر اقتصادی و سیاسی و حتی حمله‌ی نظامی. و انتقال ناوهای جنگی آمریکا به خلیج فارس را در همین راستا تحلیل می‌کنند.
اما این حادثه، یا به بیان مناسب‌تر، این سرانجام مرا به یاد تاریخ انداخت؛ تاریخ ایران. ایران بارها توسط اقوام مختلف مورد تجاوز و غارت قرار گرفته است. یک بار توسط پهلوان خونخوار یونانی، اسکندر مقدونی، تاراج شد؛ بار دیگر توسط قوم تازی که اسلام به آن‌ها جسارت و اجازت داده بود؛ باز توسط مغول‌ها که تصمیم اشتباه و غرورآمیز خوارزمشاه بهانه شد؛ و باز توسط افاغنه که کشور را از مرد خالی یافتند. و در تمام این‌ها ناکارآمدی و نابخردی کشورداران باعث این تجاوزات بود. اما انگار تاریخ در حال تکرار است، باز کشور در آستانه‌ی تجاوزی دیگر این بار از نوع آمریکاییش است. باز کشور بازیچه‌ی نابخردی‌ها و بزرگ‌پنداری‌ها این بار از نوع احمدی‌نژادیش شده است. چرا ایران ما باید همیشه اسیر زیاده‌خواهی‌ها از یک طرف و بی‌فکری‌ها از طرف دیگر شود؟ آری انگار این سرنوشت محتوم ماست که هر از گاهی کسی به این کشور بتازد و آن را غارت کند. اما این بار با فریاد آزادی برای همه، حتی به زور.

۳۰ آذر ۱۳۸۵

شب یلدا

چه زود گذشت. سال گذشته، کنار خانواده نشسته بودیم و شب چله را به رسم پیشینیانمان،‌ زنده می‌داشتیم. در عالم وب هم، از یک هفته قبل پیام‌های تبریک‌گونه به احترام یلدا می‌رسید. هر کس هم که دستی در قلم داشت، قلمی برای یلدا می‌زد. اما امسال انگار این گونه نیست؛ نه از شور آن شب خبری است و نه از پیام‌های اینترنتی. امسال انگار دیگر کسی اشتیاقی به این کارها ندارد. « شب یلدا چیست؟» این شب برای خانواده‌هایی هم که کاری به کار کسی ندارند هم شب خوبی نیست؛ چرا که جیب پدر خالی است و سفره‌ی مادر خالی‌تر. امّا شاید این رسم در روزگاری که از هر طرف خبر بدی می‌رسد، به جا آوردنی باشد. شاید که پاسی آرام بگیریم.
باشد که این شب باستانی از یادمان نرود؛ مانند بیشتر چیزهایمان که از دست و از یادمان رفت.

۲۳ آذر ۱۳۸۵

انتخابات

فردا روز ۲۴ آذر است. روز انتخابات شوراهای شهر و مجلس خبرگان. این روزهای اخیر، صدا و سیما هر چند دقیقه حضور در این انتخابات را گوشزد می‌کند. حتی در برنامه‌ی کودک هم، خاله‌ی بچه‌ها با تأکید بر حضور مردم در این انتخابات برنامه را به پایان می‌برد. اما چه چیزی این انتخابات را این اندازه با اهمیت کرده است؛ آن هم این چنین انتخابی. شوراها که در دوره‌ی پیشین با سردی تمام برگزار شد و بنیادگراها توانستند در آن پیروز شوند. شورایی که تأثیر چندانی نمی‌تواند در روند کشورداری داشته باشد، چرا تا این اندازه برای جناح‌های کشور با اهمیت شده است؟
در مورد مجلس خبرگان نمی‌توان این گونه گفت. چرا که، این مجلس وظیفه‌ی نظارت بر کار رهبری را دارد. که آن هم با نقص آشکار قانون اساسی کشور اهمیت چندانی ندارد. چرا که صلاحیت کاندیداهای انتخابات مجلس خبرگان را شورای نگهبانی تأیید می‌کند که اعضایش توسط رهبر فعلی تعیین می‌شود. نمی‌دانم کدام حقوق‌دانان و سیاست‌شناسانی این قانون اساسی را تدوین کرده اند. البته شاید از زیرکی آنها باشد،‌ چرا که با این کار یک استبداد پنهان را پایه‌ریزی کرده‌اند. رهبر کشور به سبک پاپ‌های دوران قرون وسطی اما درون پوسته‌ی زیبای جمهوری، در جایگاه مادام‌العمر خود با رأی مردم می‌ماند و حتی کاستی‌های کشور هم هیچ کدام به پای او نوشته نمی‌شود، چرا که اجراییات دست رئیس جمهور منتخب مردم است. این جناح‌های حریص کشور هستند که باعث بدبختی و عقب ماندگی مردم شده‌اند.
جالب این جاست که جز تعدادی انگشت شمار، هیچ یک از صاحب نظرانی که دستی در قلم دارند و روزی دستی هم در قدرت داشتند و دم از آزادی و دموکراسی و اندیشه می‌زنند، به طرح این مشکل نپرداختند. شاید قدرت قاهره‌ی رهبری اجازه این گونه حرف‌ها را به آن‌ها نمی‌دهد. نمی‌دانم شاید این سرنوشت محتوم ماست که باید در هر دوره اسیر نابخردی‌ها و قدرت‌طلبی‌ها و سکوت‌ها بشویم. باشد که نور آزادی بر همگان بتابد.

۱۰ آذر ۱۳۸۵

چگونه باز گردم؟

چندی پیش در برنامه‌ی «دراستان» عده‌ای از سارقین منازل را نشان می‌داد که آن‌ها را لباس پوشانده و کلاه بوقی بر سرشان، در شهر می‌گرداندند. از یکی از این سارقین پرسیدند که چه دارد بگوید؛ او که اشک می‌ریخت، با لحنی ناراحت گفت: «جوونا برن کار کنن، روزی دو هزار تومن هم بهتر از اینه که آبروشون بره.»
آبرو. آن جوان به نکته‌ی خوبی اشاره کرد و این سؤال را در ذهن من به وجود آورد که آیا این رفتار با سارقین درست است؟ آیا آن سارق پس از این، دیگر به دزدی روی نمي‌آورد؟ اگر روزی او بخواهد به جامعه برگردد، چگونه و با کدام چهره می‌تواند به زندگی ادامه دهد؟ حتی ممکن است، این کار او را از نظر روانی برآشفته کند و دست به جنایت‌ها و سرقت‌های بزرگ‌تر و جدی‌تر بزند.
آن جوان در ادامه‌ی صحبت‌هایش با گزارش‌گر صدا و سیما گفت : «ما از روی بدبختی به این کار دست زدیم.» و این جمله را دو بار تکرار کرد. به راستی کدام بدبختی است که این جوانان را به دزدی وامی‌دارد. شاید برخی بگویند این بهانه‌ی این گونه آدم‌هاست، که کار اشتباه خود را به گردن جامعه و فقر و از این دست مشکلات می‌اندازند. اما آیا نمی‌توان نقشی برای جامعه و عوامل اقتصادی در این جرایم در نظر گرفت. آیا این انسان‌های شبیه ما تنها از روی طینت و فطرت پست خود به این کارها دست می‌زنند؛ آیا تمام آنها فرصت‌های شغلی را کنار گذاشته و به دزدی روی می‌آورند؛ آیا ما برای تمام جوانانمان فرصت‌های شغلی مناسب محیاء کرده‌ایم که آنها مشغول به کار شوند. خیر؛ به راستی که بیشتر دزدی‌ها از روی فقر و بدبختی و عقده‌های اجتماعی است.
آیا مجازات بی‌آبرویی برای این جوان، که به هر دلیلی دست به سرقت زده است، مجازاتی «حساب شده» است؟ آیا با این کار ما هرگونه راه بازگشت را بر روی او نمی‌بندیم؟ در سیستم قضایی جامعه‌های صنعتی همچون آمریکا که به هر حال پیشینه‌ی علمی و نظری بیشتری از ما در امر جامعه‌شناسی و قضایی دارند، متهمان تا قبل از این که جرمشان ثابت شود از پوشیدن لباس زندان معذورند. اما در سیستم قضایی ما هر متهمی لباس زندان می‌پوشد، انگار که شخصیت و احترام اشخاص مهم نیست. سارقان را در کوچه و خیابان به سبک دوره‌ی قاجار با لباس مخصوص می‌گردانند. بدون در نظر گرفتن آینده‌ی اجتماعی آن شخص.