۲۶ مرداد ۱۳۸۸

اثر کن.

اثر کن ای آرام‌بخش لعنتی. آآآآه.
ساعت فکر کنم دوازده و نیم شب است. پرستار تازه یک آرام بخش از طریق آی-وی به من زده است. و مرا به پهلو خوابانده و بالش بر پشتم گذاشته که بخوابم. اما این درد انگار نمی‌رود. منشعش را می‌فهمم اما انگار در تمام وجودم است. من در بیمارستان با انواع مراقبت‌ها و داروهای آرام‌بخش این وضعیت را تحمل ناپذیر می یابم، گاهی به آن هایی فکر می کنم که زیر شکنجه و کتک‌های روزانه درد مرا دارند و این مراقبت‌ها را هم ندارند. چگونه می‌گذرد ثانیه‌ها بر آن‌ها. آیا مرگ نیست که آرزو می‌شود با هر کوبش درد. همیشه با خود می‌اندیشیدم که چه راحت است تحمل شکنجه‌ها و ماندن بر عقیده در زندان‌ها. اما انگار من هیچ‌گاه درد واقعی را تجربه نکرده بودم. دردی عمیق و مداوم که با هر حرکت جزئی تشدید می‌شود. چرا نباید به همه چیز برای تسکین آن اعتراف کرد. تجربه‌ی درد، تجربه‌ای نیست که باز بتوان تجربه کرد. اما با همه‌ی این ها بوده اند انسان‌هایی که با همه دردی که بر آن ها وارد می‌شد بر عقیده‌شان می‌ماندند. البته تکنیک‌های قدیمی برای شکنجه چنان دردی به شکنجه شونده وارد می‌کرده است که منجر به مرگ او می‌شده است. و شاید هیچ گاه به درجه‌ای نمی‌رسیده که او نخواهد دوباره آن را تجربه کند. اما حال چه؟ حال که پزشکی می‌تواند در بسیاری از حالت‌ها انسان را زنده نگه دارد. می‌توان شکنجه شونده را به حدی از درد رساند که او دیگر نخواهد آن را تجربه کند. و او را زنده نگه داشت. در «جراحی روح»، مخملباف به زیبایی چنین وضعیتی را شرح می‌دهد. در تحت چنین شکنجه‌هایی اکثر قریب به اتفاق انسان‌ها اعتراف می‌کنند به آنچه ازشان خواسته می‌شود. در این وضعیت مغز دستور انجام هر آن چیزی را می‌دهد کهبه این وضعیت خاتمه دهد. واقعیت توانایی درد است که اعتراف‌گیری و ارزش اعتراف‌ها را در سطح جهان بی‌اعتبار می‌کند. دیگر چه کسی باور می‌کند اعتراف آن مرد لاغر و زخمی را جلوی دوربین‌ که با نطقی روان از اشتباهاتش می‌گوید.